صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

دوباره نوشتنم می آید اما می ترسم... از همه ی این روزها که باری است بر ناتوانی هایم. 

 

  
نویسنده : نرگس ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


 

دوست دارم دوباره اینجا باشم... حتی در چنین شرایطی...

  
نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


 

به میهمانی می روی. به همه لبخند میزنی! این ماهیچه های صورت اند که میخندد. همه راضی میشوند. کسی خنده ی تو را نمی خواهد. صورتت را میخواهند. شاید این طوری زیباتری. نمی  دانم!

از دور کسی را می بینی. آشناست انگار. قلبت می تپد. شبیه لحظه هایی که قرار است امتحان بدهی. تمرکز میکنی که خودت را کنترل کنی. هر صدایی عصبی ات میکنی. امتحانی در کار نیست، کمی باید تیز بین باشی. آها. مزه ی این تپش ته حلقت شور نیست! قلقلکی دارد، لعنتی!  خودت را میزنی به کوچه ی پشتی. مبادا کسی خبردار شود. زهرمارت میشود. توی کوچه پشتی کسی ایستاده. از همان ها که باید برایشان لبخند بزنی. لبخند میزنی. به راحتی راضی می شود و تو میگذری.

می نشینی توی اتاقت. یک ماشین حساب هم دستت. جمع و ضرب میکنی و نقشه می کشی که تا n سال دیگر به جایگاه x می رسم. معادله دوم را مینویسی که اگر بخواهم n  را کوچک کنم باید چه چیز را بالا و پائین کنم!  توی دل معادله ی دوم کلی ضابطه و اگر و انگاه داری. نتیجه همه این محاسبات، طوماری میشود به نام برنامه. یک برنامه ی فشرده که جمعه ندارد.

اشکال بزرگ محاسباتت همان ماشین حساب لعنتی است که دکمه هایش عددند و محاسباتش عددی. قلبت می شکند.

در کشور جهان سوم متولد می شوم. در طالعم درگیری با سیاست و در بدری است. از همه لذت های دنیا جز سایه ای دور چیزی نمی بینم. گاه زیر بار آرزوهایم خرد می شوم. درمانده به جلو میخزم. تنها به این دلیل که ذهنم از پشت سر می ترسد.  از پشت سرم میترسم. گذشته در کشور من  یعنی پس رفت. یعنی چیزهایی که با بدبختی گذراندی...شاید... یعنی خنجری به دست کسی که روزی دوستش داشتی...

سرم را به دیوار متزلزل افکارم تکیه میدهم. کاش تا چشم باز میکنم چند سالی گذشته باشد...

 

 

 

  
نویسنده : نرگس ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

ظرفهای خالی را برمیداریم. درشان را محکم می بندیم، مبادا چیزی از خالیه درونشان کم شود. گربه ایم و گریه وار به همان خالی های دربسته عادت میکنیم. خیال نکنید منظورم به موضوع خاصی است. مطمئن باشید که هست!!

هدف دیروز، دیر محقق شد. مجبورم زیر پا بیندازمش چون با آرزوهای امروز در تضادند.  با آرزو زندگی کردن بهتر از زندگی کردن برای چیزی است که روزی آرزو بوده. بحث نکن. والسلام!

 

 

  
نویسنده : نرگس ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


 

1.گفت زنگ بزن اگر مشکلی بود.زنگ زدم. جواب نداد... فکر منفی و  یاد روزهایی که خاطره شده! ربط و بی ربطی اش  تقصیر من نیست.

این بیماری است که از روزهایی که نود درصدش خوش بوده، ده درصد ناخوشش را به خاطر داشته باشی فقط به خاطر تاخر زمانی!

2.گفته بود میفهمم! فقط همین را گفته بود. منقطع میان  حرف های پشت سر هم من ، درست جایی که نفس میگرفتم همین را میگفت. میفهمم. اما نفهمیده بود انگار...

3.حس کردم زیادی جوانم. توی خیابان دویدم. با کسی که عاشقش بودم خندیدم. خیره نگاهش کردم و چشمانش را بوسیدم .  از این خیابان به آن خیابان ول گشتم... صبح نشده از خواب پریدم. یه خیال جوانی پیر شده بودم...

4.حرف میزد. گوشه های ناسوره اعصابم را میجوید انگار. یک ریز حرف میزد...  از این ادمهاست که وقتی اشتباه میکند بیشتر حرف میزند. وقتی کسی نمی خواهد چیزی را بفهمد عصبانی میشوم. نقطه ضعف کمی نیست، اضافه روی ضعف هایم! عصبانی شدم. دعوا کردم. بیشتر عصبانی شدم. این بار از خودم. خواستم برای کسی تعریف کنم. اولی خاموش بود. دومی توی جلسه بود. اگر تنها بودم گریه میکردم. تنها نبودم. اما خیلی احساس تنهایی میکردم...

5. حوصله بیش از این نیست...

 

  
نویسنده : نرگس ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :