به میهمانی می روی. به همه لبخند میزنی! این ماهیچه های صورت اند که میخندد. همه راضی میشوند. کسی خنده ی تو را نمی خواهد. صورتت را میخواهند. شاید این طوری زیباتری. نمی  دانم!

از دور کسی را می بینی. آشناست انگار. قلبت می تپد. شبیه لحظه هایی که قرار است امتحان بدهی. تمرکز میکنی که خودت را کنترل کنی. هر صدایی عصبی ات میکنی. امتحانی در کار نیست، کمی باید تیز بین باشی. آها. مزه ی این تپش ته حلقت شور نیست! قلقلکی دارد، لعنتی!  خودت را میزنی به کوچه ی پشتی. مبادا کسی خبردار شود. زهرمارت میشود. توی کوچه پشتی کسی ایستاده. از همان ها که باید برایشان لبخند بزنی. لبخند میزنی. به راحتی راضی می شود و تو میگذری.

می نشینی توی اتاقت. یک ماشین حساب هم دستت. جمع و ضرب میکنی و نقشه می کشی که تا n سال دیگر به جایگاه x می رسم. معادله دوم را مینویسی که اگر بخواهم n  را کوچک کنم باید چه چیز را بالا و پائین کنم!  توی دل معادله ی دوم کلی ضابطه و اگر و انگاه داری. نتیجه همه این محاسبات، طوماری میشود به نام برنامه. یک برنامه ی فشرده که جمعه ندارد.

اشکال بزرگ محاسباتت همان ماشین حساب لعنتی است که دکمه هایش عددند و محاسباتش عددی. قلبت می شکند.

در کشور جهان سوم متولد می شوم. در طالعم درگیری با سیاست و در بدری است. از همه لذت های دنیا جز سایه ای دور چیزی نمی بینم. گاه زیر بار آرزوهایم خرد می شوم. درمانده به جلو میخزم. تنها به این دلیل که ذهنم از پشت سر می ترسد.  از پشت سرم میترسم. گذشته در کشور من  یعنی پس رفت. یعنی چیزهایی که با بدبختی گذراندی...شاید... یعنی خنجری به دست کسی که روزی دوستش داشتی...

سرم را به دیوار متزلزل افکارم تکیه میدهم. کاش تا چشم باز میکنم چند سالی گذشته باشد...

 

 

 

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصوره

با قیه نقاب و لبخند که نقاشی شده رو صورتمون عین این تاتو های پیرزنها شدیدا موافقم.اه کاش آدم عین مسافر کوچولو رو سیارش تنها بود اون گل سرخ فیس و افاده ای هم پرت می کرد تو فضا.(لطفا به قضیه جاذبه بی خیال باشید)

فمینا

میدانی اینده هم یعنی پس رفت اینجا همه چییعنی بدبختی و سختی

منصوره

دختر جون یه تکونی به خودت بده اینجارو آپدیت کن بده زشته یکی ندونه می گه عاشق شدی و فاتحهههههههه

منصوره

خوب اگه من بدونم چی؟اگه شک داشتم دیگه با این ننوشتنات مطمئنم کردی یعنی باید ازت قطع امید کنم؟

خسرو

فقط می‌دانم که تاريکی تا انتهای جهان تاريکی‌ست. پس از تبِ اين "من چه کرده‌ام" کی خواهم مُرد؟ بی‌شک، شبی، مرغی آمد و پَر بر پيشانی خانه‌ی ما ريخت و رفت! چه يقين مرددی! شنيدم کسی از دور، کس ديگری را صدا می‌زد: - يک پياله‌ی آب، اندکی سکوت! و صبح، هزار و يک گل سرخ بر پيشانیِ خانه‌ی ما روييد.

فمینا

چرا بروز نیستی؟[ناراحت]

...

چرا کامنت منو پاک کردی؟

منصوره

...!!!

شاید روزی راست بگویم

سلام ... نام زیبای خداست کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ... ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟ "فاضل نظری" سالها هم که بگذرد خبری نمیشود ... معمولا ما مردا راجع به مشکلاتمون حرف نمیزنیم ... فقط یه ضربه میزنیم به شونه ی همدیگه ( عصر یخبندان 3 ) شاید بهتره شما خانومام همین کارو بکنید !