یک: - الان چی میخوای؟

- دقیقا الان؟

- اوهوم

- هیچی!

- من هم

دو: 25 سالی که گذشت را میگذارم وسط. بدون بهره برداری. می روم آنطرف تر و دوباره شروع میکنم. همه چیز از اول. فقط به این خاطر که مرور گذشته امید تغییر در 25 سال آینده را میگیرد. شاید شروع کلمه تحریک کننده ای باشد برای ادامه دادن. سیاهی ذهنم روزهای خوبی که لابه لای خاطراتم بوده را کمرنگ میکند.

سه: وقتی خوب باشی، خوبی ات توقع می شود برای دیگران. یا باید نباشی یا بهتر باشی. انتخاب با تو.

چهار: ذهنی که درد میکند، مرگش نزدیک است، دوست دارد فکر نکند. بیهوده باشد. بنشید و به صدای کولر گوش دهد. این یعنی تجدید قوای روحی در زندگی صنعتی.

پنج: وقتی چیزی در تو باشد، چیزی شبیه یک نوع بیماری که بیش از جسمت، ذهنت را درگیر کرده، چیزی که نقطه آغاز شده برای بودنت. انگار قبل از آن تو نبوده ای، یا اگر بودی به خاطر نمی آوری. وقتی چنین چیزی در تو باشد، در نهایت همه اتفاقها و بالا و پائین شدنها، در مواجهه با روزمرگی و پوچی تلاشها و ارتباطات روزانه، دلیلی داری برای اینکه حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشته باشی.

شش:لبخند میزنم و میروم. قیافه ی مچاله دوست ندارم. بگذار چیزی که می ماند همین باشد. خاطره خوشی، از کسی در جایی در زمانی که به خاطر ندارم!

هفت: این هم مرگ مغزی!

 

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
صنم

[گل][گل][گل] سلام نرگس عزیز مرگ مغزی!... فاتحه مع الصلوات![نیشخند] برای تازه شدن دیر نیست.

منصوره

من هیچ پاسخی ندارم برای آنچه می خواهند بدانند و می بایست بدانم. آیا باید به یاد بیاورم زمانی؟جایی؟کسی؟اتفاقی؟خاطره ای؟ چونان کسی هستم، که اکنون، از بی زمان گام نهاده به زمانی چنین گم در هزارتوی تاریخ. وامانده از پیله ای که زود دریده شد...